پارهاى از يادگار زريران ـ تصحيح مهرداد بهار
..... پس ارجاسب، هيونان شاه، از كوهسر نگاه كند و گويد كه «از شما هيونان كسي است كه رود، با زرير كوشد و او را كشد، آن تهم سپاهبد دلير، زرير، را. تا زرستون را كه مرا دختر است، به زني بدو دهم كه اندر همۀ كشورِ هيونان زني از او زيباتر نيست و او را بر همۀ كشورِ هيونان بيدخش كنم، زيرا اگر زرير تا شب زنده بماند ، آنگاه ديرزماني نبود كه از ما هيونان هيچ زندهاي باز نپايد.»
پس آن بيدرفشِ جادوگر بر پاي ايستاد. گويد كه «من را اسب زين سازيد تا من روم» اسب را زين سازند و بيدرفشِ جادوگر برنشيند و بستاند آن نيزۀ افسون شده را كه ديوان اندر دوزخ به خشم و زهر پرداخته بودند كه به آبِ بزه ساخته شده بود. فراز به دست بستاند، اندر رزم تاخت آورد، ببيند كه زرير چگونه نيكو كارزار كند. فراز به پيش نيارد رفتن و پنهاني از پس فراز تازد، رَوَد و زرير را نيزه بر زيرِ كمربند و بر زِبَركُستي، به پشت بزند و به دل بگذراند و بر زمين افكند. پس بنشيند آن پرش كمانها و بانگ دليرمردان.
پس، گشتاسب شاه از كوهسر نگاه كند و گويد كه «من پندارم كه ما را زريرِ ايران سپاهبد را به كشتن داديم؛ زيرا اكنون نيايد پرش كمانها و بانگ دليرمردان. اما از شما آزادمردان كي است كه رود و كينِ زرير خواهد تا بِدو آن هماي كه مرا دختر است، به زني دهم كه اندر همۀايرانشهر زن از او زيباتر نيست و خانمان زرير و سپاهبدي ايران بدو دهم». هيچ بزرگزاده و آزادهاي پاسخ نداد مگر آن پسرِ زرير، كودكِ هفتسالهوار، كه فراز بر پاي ايستاد و گويد كه« مرا اسب زين سازيد تا من روم و رزم آزادگان ببينم. شاهزاده گشتاسپي را ببينم و آن تهم سپاهبد دلير، زرير، كه مرا پدر است، اگر زنده يا مرده، چونان كه هست، پيش شما خدايگان گويم.»
پس، گشتاسپ شاه گويد كه «تو مرو؛ زيرا تو نابرنايي و پرهيزِ رزم را نداني و انگشت تو بر تير آمخته نيست. مبادا هيونان رسند و تو را اوژنند و همانگونه كه زرير را نيز اوژدند. پس، هيونان دو نام برند كه ما اوژديم زرير، ايران سپاهبد، را و ما اوژديم بستور را كه پسر اوست.»
پس، بستور پنهاني به آن آخورسالار گويد كه «گشتاسپ فرمان داد كه آن اسبي را كه چون زرير كودك بود، بر همي نشست، به بستور دهيد.» آن آخورسالار اسب را زين فرمايد كردن و بستور برنشيند و اسب فراز هلد و دشمن اوژند بدان جاي رسد كه پدر دلير را مرده ببيند و نه ديرزمان گذرد كه گويد: «هلادرخت! جان فراز افكندهات را كه برگرفت؟ هلا گراز! تابِ تو را كه برگرفت؟ هلا سيمرغك! بارهات را كه برگرفت؟ اگر تو ايدون هميخواستي كه با هيونان كارزار كني، چرا اكنون كشته و افكندهاي اندر رزم ما چون مردم بيگاه و گنج؟ موي و ريش تابدار تو را بادها آشفتهاند و تن پاكيزۀ تو را اسبان به پاي لگدكوب كردند و تو را خاك بر تن نشست. اما اكنون چه كنم؟ زيرا اگر از اسب فرود آيم و كنار تو بنشينم و سر تو پدر را اندر كنار گيرم و خاك از تن تو برگيرم، سپس به آساني باز بر اسب نشستن نتوانم. مباد هيونان رسند و مرا اوژنند. پس هيونان دو نام برند كه ما اوژديم زرير ايران سپاهبد را و ما اوژديم بستور پسرش را.»
پس، بستور اسب فراز هلد و دشمن را بزند تا به پيش گشتاسپ شاه رسد و گويد كه « من رفتم و رزم آزادگان و شاهزادۀ گشتاسپي را درست ديدم. آن تهم سپاهبد دلير، زرير، را كه پدرم بود، مرده ديدم. اما اگر شما خدايگان را پسند افتد، مرا بهليد تا روم و كين پدر خواهم.» پس گويد جاماسپ بيدخش كه «هليد اين كودك را! زيرا بر بخت ايستد و دشمن اوژند.»
پس، گشتاسپ شاه اسب را زين فرمايد كردن. بستور برنشيند، گشتاسپ وي را از تَركَش خويش تيري دهد و به او آفرين كند و گويد كه «اكنون كه دلاورانه از پيش من روي، باشد كه پيروزمند آيي. باشد كه بر هر رزم و پادرزم تو ، هر روزه،پيروزي يابي، تا جاويدان روز نام آوري و دشمن مرده آوري. اكنون كه باره و درفش اين سپاه آزادگان را نيز تو كارفرمايي، باشد كه تا به روز جاويدان نامآور بوند»
پس، بستور اسب فراز هلد و دشمن اوژند و كارزار چونان نيكو كند كه زرير، ايران سپاهبد، كرد.
پس، ارجاسپ، هيونان شاه، از كوهسر نگاه كند و گويد كه «آن كي است، آن كودك كياني دلير، كه گردوار اسب دارد و گردوار زين دارد و كارزار آنگونه نيكو كند كه زرير، ايران سپاهبد، كرد؟ اما من پندارم كه آن از تخمۀ گشتاسپي است و كين زرير خواهد. اندر شما هيونان كي است كه رود و با آن كودك جنگد و او را كشد؟ تا آن بهستون را كه مرا دختر است، به زني به او دهم كه اندر همۀ كشور هيونان زن از او زيباتر نيست، و او را اندر همۀ كشور هيونان بيدخش كنم؛ چه، اگر تا شب اين كودك زنده بماند، آنگاه نه ديرزمان بود كه از ما هيونان هيچ زندهاي باز نماند.»
پس، بيدرفشِجادوگر بر پاي ايستاد و گفت كه «مرا اسب زين سازيد تا من روم.» اسب آهنين سنب، بارۀ زرير، را زين سازند و بيدرفشِ جادوگر برنشست و ستاند آن نيزۀ افسون شده را كه ديوان اندر دوزخ به خشم و زهر پرداخته بودند كه به آبِ بزه ساخته شده بود. فراز به دست بستاند و اندر رزمگاه تازش آورد، بيند كه بستور كارزار چكونه نيكو كند، فراز به پيش نيارد رفتن. به نهان از پسِ فراز رود. بستور نگاه كند و گويد كه «اي دروندِ جادوگر! فراز به پيش آي؛ زيرا من باره به زيرِ ران دارم، اما تاختن ندانم و من تير اندر تركش دارم ولي افكندن ندانم. فراز به پيش آي تا اين جانِ خوشِ تو را بربايم، همانگونه كه تو بر آن تهم سپاهبد زرير، پدر من، كردي.»
بيدرفشِ جادوگر گستاخ شود، فراز به پيش رود و آن اسبِ سياهِ آهنين سنب، كه بارۀ زرير بود ، چون بانگِ بستور بشنود، چهارپاي بر زمين ايستاد. نهصدونودونه بانگ بكند و بيدرفش نيزه را افكند و بستور به دست فراز پذيرد. پس روانِ زرير بانگ كند كه «اين نيزه را از دست بيفكن و از تركش خويش تيري بستان و اين دروند را پاسخ كن.» بستور نيزه را از دست بيفكند و از تركش خويش تيري بستاند و بيدرفش را بر دل بيفكند و بر پشت بگذراند و بيدرفش را بر زمين افكند و او درود به روان دهد.
بستور آن موزۀ سپيدِ مرواريدنشان و جامۀ همه زرِ زرير را برگيرد و خود بر بارۀ زرير نشيند و بارۀ خويش را نيز به دست فراز گيرد و اسب فراز هلد و دشمن اوژند تا به آن جاي رسد كه گرامي ـ كرد، پسر جاماسپ، درفشِ پيروزي را به دندان دارد و با دو دست كارزار كند. گراميـ كرد و آن سپاهِ بزرگ ، چون بستور را ببينند، همگي براي زرير گريند و گويند كه «چرا اينجاي آمدهاي؟ كه تو را انگشت بر تير آمخته نيست و پرهيزِ رزم نداني. مباد هيونان رسند و تو را اوژنند، چونان كه زرير را نيز اوژدند. پس هيونان دو نام برند كه ما اوژديم زرير، ايران سپاهبد، را و ما اوژديم بستور، پسرش را.»
پس، گويد بستور كه «به پيروزي بداري تو اي گرامي ـ كرد ، پسر جاماسپ، اين درفش پيروزي را ! چه ، اگر زنده به پيشِ گشتاسپ شاه رسم، گويم كه تو كارزار چگونه نيكو كردي.»
پس، بستور اسب فراز هلد، دشمن اوژند تا به آنجاي رسد كه يلِ دلير، اسفنديار، كارزار كند، اسفنديار، چون بستور را بيند، آن بزرگ سپاه ايران را به بستور بهلد، خود به كوهسر رود و ارجاسپ را با دوازده بيور سپاه از كوه سر بزند و به دشت افكند و اسفنديار اوژند را به گراميـ كرد سپوزد؛ گراميـكرد اوژند و به بستور سپوزد. آنگاه نه دير زمان بود كه از آن هيونان هيچ زنده باز بنماند مگر آن يك ارجاسپ، هيونان شاه. او را نيز يل اسفنديار گيرد و او را دستي و پايي و گوشي برد و او را چشمي بر آتش سوزد و او را بريده دنب خري به شهر خويش باز فرستد و گويد كه «شو و گوي كه تو چه ديدي از دست من، يل اسفنديار، كه هيونان چه دانند كه چه بود به روز فروردين اندر رزم اژدهاييِ گشتاسپي.»
